توی اینترنت چرخی می زنم  و آخر می رسم به پرشین بلاگ و سعی می کنم بنویسم....چه سعی بیهوده ای.....

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط آنامونیکا نظرات () |

زندگی با همه سختیاش قشنگه... حتی روزایی که دلم میخواد پیشت باشمو نمیتونم بازم قشنگه .حتی عصرای جمعه که به اندازه کافی دلگیر هست که هر بهانه ایی بتونه اشکتو دربیاره وتو مجبوری سرکار باشی و نمیتونیم 2ساعتی باهم باشیم... بازم قشنگه ...نمیدونی که چقد اینروزا حریص باتو بودن شدم...دلم میخواد هر لحظه پیش تو باشم بغلت کنم حرف بزنمو تک تک ثانیه هارو باتو بگذرونم ... اره زندگی گاهی وقتا تا جایی که میتونه به ادم سخت میگیره تا جایی که بتونه میخواد لحظه هارو تلخ کنه تا دلت بخواد هر روز یه مشکلی از یه جایی سرشو بیرون میاره اما  من فقط فقط به عشق اینکه تو کنارمی به عشق لحظه هایی که میخواد با تو پر بشه به عشق فردایی که میخواد کنارتو شروع بشه به عشق اونروزی که میخوام باتو همخونه بشم ...به امید که عاقبت جوینده یابندست(!)،به امید اینکه آخرهر سختی یه چیز خوب در انتظاره ... تموم سختیای زندگی رو به جونم میخرم...اره زندگی قشنگه اونم فقط در کنارتو...

*نمیدونی لحظه هایی که تو چشام خیره میشی و دستمو اروم میبوسی چه حس خوبی بهم میدی...بدجوری عاشقتم دردونه

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط آنامونیکا نظرات () |

زندگی کوتاست،قواعد را بشکن،سریع فراموش کن،به ارامی ببوس،واقعا عاشق باش،بدون محدودیت بخندوهیچ چیزی که جلوی خنده ات را میگیرد رد نکن...

پ.ن:جمله اخرو مطمئن نیستم که درست نوشتم یانه

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۸ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط آنامونیکا نظرات () |

صفحه بلاگمو کوچیک کردمو بزور میتونم تموم صفحمو ببینم میز خانم مدیر عامل بقول اقای ر مبصرمون! پشت سرمه کلی اتاقمونو تغییر دکوراسیون دادیم. و میز کاریه من جفت دردونه قرار گرفته و دردونه هم سرش همش تو کام منه ... ظهرا هم گفتم به دردونه که شاید خانم همکار جدید دوست نداشته باشه که با ما غذا بخوره اما من که حریفش نشدم بره سلفشون!البته خانم همکار هم شکایتی نکرد (شاید از ما خوشش اومده باشه!)اینروزا یکم عصبی شدم فقط کافیه یجا کامم هنگ کنه اونوقته که دق دلیمو سر موسم خالی میکنم. دردونه داره زیر لبی حرف میزنه یکم که دقیق میشم تا بفهمم چی میگه...

- بالاخره اووردمش پیش خودم اووردمش سر کار!

من:قلب

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٥ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط آنامونیکا نظرات () |

برای کمک کردن به مونا لطفا اینجارو کلیک کنید شاید بشه از این سر دنیا هم کار خیری کرد

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۳ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط آنامونیکا نظرات () |

*خبر خوب اینه که امروز خانم مدیرعامل شرکت اومده اینجا و با ما همکار شده این یعنی دیگه وقتای ناهار دردونه نمیتونه تو اتاق باشه دیگه با دردونه نمیتونم شوخی کنم دیگه بیشتر کارارو باید خودم انجام بدم دیگه اینترنت تمام وقت ندارم دیگه تنبلی تعطیله دیگه جونم براتون بگه دردونه مجبوره بره غذای شرکتو بخوره و دیگه نمیتونه از هنر نمایی های من فیض ببره البته اینجای قضیه خیلی بئه غذای شرکت اصلا خوب نیست و من دلم نمیخواد غذای شرکتو بخوره ولی دیگه چاره ایی نیست...ولی باهمه اینا خیلی خوشحالم که همکار جدید داریما....! هی دردونه! با اینکه ٣ساعت با هم حرف نزدیمو از دور واسم بوسای کوچولو پرت نکردی با اینکه پشت سرم نشستی ولی احساس میکنم دلم یه دنیا واست تنگ شده ...

*دیشب که سال نو میلادی تحویل شده بود مدام کانالارو عوض میکردم تموم بچه های ١۵ -١۶ ساله شاد بودن .به خاطر سال نو چه هیجانی داشتن بی اختیار یاد اون پسر ١۵ ساله که مثل گل بود میفتم که پریروز بخاطر باتومی که تو سرش بخاطر هیچی خورده بود و خانواده از ترسشون دکتر نبردنش فوت کرد قلبم از جا در میاد تا بخودم نگاه میکنم تموم صورتم خیس شده .تلوزیونو خاموش میکنم و تو دلم یاد عید خودمون میفتم با اینکه اینجا هم چند وقت دیگه عیده ولی خیلیا قدرت فراهم کردن یه عید شادو  ندارن حالا بماند بقیه مسائل ...چی میخواد بشه ؟  

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٢ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط آنامونیکا نظرات () |

میرم تو لبتاپشو سعی میکنم ببینم آیا شکم درست بوده یا نه...اخیالم راحت میشه میفهمم که ادرس اینجا رو نداره واسه همین تموم پستارو از خصوصی دراووردم ازین کار یجورایی بدم میومد...

پ.ن:تا من باشم که ازلپتاپ کسی استفاده نکنم اونم واسه چک کردن بلاگم!نه؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط آنامونیکا نظرات () |

سرکار با دونفر دوست شدم  البته از بین این دوتا من یکیشونو خیلی دوست دارم شاید به این خاطر که صبا باهم سوار میشیمو و بعدازظهرها هم با هم هم مسیریم و کلی توی راه برگشت حرف میزنیم  و برای منی که چند وقتی از دانشگاه و دوست بازی دور بودم خیلی بهم میچسبه و مخصوصا جاهاییش که راجع به دردونه هم حرف میزنیم فک میکنم اگه روزی آتنا بفهمه که من با دردونه رابطه دارم غیر از اینکه کلی از من خجالت بکشه کلی هم ناراحت بشه ! بعد از عید قراره شرکت دردونه اینا که ٧کیلومتری از شهر دوره داخل شهر باشه این یعنی که دیگه صبا و بعد از ظهرها من نمیتونم دوستامو ببینم...اخه شرکت دردونه اینا با یه شرکت دیگه تو ی کارخونه ای که دکل میسازه و دوستای منم توی این کارخونه ان...احساس میکنم این تغییری که داره کم کم تو زندگیم خودشو نشون میده خیلی تو روحیم تاثیر گذاشته...

پ.ن:خیلی مخلصیم دردونه خان!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۸ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط آنامونیکا نظرات () |

بچه ها خسته نباشید دم همتون گرم دیروز گل کاشتید شجاعتی که شماها دارینو هیچ قومی ندارهقلبدلتون همیشه سبز

پ.ن:اینم بد نیست ببینید

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٧ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط آنامونیکا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٥ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط آنامونیکا نظرات () |

نمیدونم اما احساس میکنم یه اشنا اینجارو پیدا کرده گفتم یه مدتی رمزدار بنویسم تا شاید از اینجا خیالش راحت بشه و بره... چند وقتیه دارم به این فک میکنم یه بلاگ بسازمو توش کلی داستانای خواهر شوهر بازی بنویسم ...موافقین یه بلاگ بسازم بد توش راجع به پستایی که راجع به زنداداشا هست ینویسمو بفهمیم که اقا تقصیر کیه این خوارسوئه که اذیت میکنه ا؟ شماها هم نظرتونو میگین؟موافقین یکم خاله زنک بازی در بیاریم؟؟یکم حال و هوای اینجارو عوض کنیم!ممو جونم تو موافقی؟

پ.ن:دنبال یه عنوان واسه اینجامیگردم هنوز پیداش نکردم!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط آنامونیکا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ توسط آنامونیکا نظرات () |

بجای اسانسور ازپله ها بالا میرم ... هر پله رو که بالا میرم ضربان قلبم تندتر میشه و هر لحظه قیافتو تو ذهنم تجسم میکنم که با دیدن مدل موی جدیدم چجوری میشه.وسطای راه آقای ر رو میبینم انگشتمو رو لبام میزارم ... با دستش طبقه ۴ نشون میده و در سمت راستو ...با یه لبخند خدافظی میکنه و ازلبخندش پیداست که یاد دوران خودش که چندانم دور نیست افتاده!درو اروم باز میکنم...زیر چشمی نگاه میکنی که ببینی کی اومده ...سرتو کامل به سمت من میچرخونی و ناخوداگاه از پشت میزت بلند میشی بی اختیار خندم میگیره...چشمات محو من شده...چقد دلم واسه اینجوری نگاه کردنت تنگ شده بود...فردا شنبست ...یک هفته جدیدو ٨ساعت و نیم کار کردن کنار تو...اینروزا احساس میکنم خوشبخترین دختر دنیام...

پ.ن:عاشقتم رفیق

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٧ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط آنامونیکا نظرات () |

بیخود شده ام لیکن

بیخودتر از این خواهم

با چشم تو میگویم

من مست چنین خواهم

من تاج نمیخواهم

من تخت نمیخواهم

در خدمتت افتاده

بر روزی زمین خواهم...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۱ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط آنامونیکا نظرات () |

آخ که چه حسیه که تو اتاق جلسه باشه و همه ساکت باشن و دردونه حرف بزنه ...چه حس خوبیه وقتی دردونه منو خانمش معرفی میکنه... تو جلوی من نشستی و من محو صحبت کردن توام میدونستم روزی به اینجا میرسی ...

پ.ن:عاشقتم!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۸ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط آنامونیکا نظرات () |

پشت سرمن درست دردونه نشسته نمیدونم الان حواسش به مانیتور من هست یا نه ...باورم نمیشه که با تو همکار شدم و هرروز ناهارو با تو میخورم باورم نمیشه که امروز سومین روز کاریه من در کنار توئه...اینجا به جز چند تااز دوستای دردونه کسی نمیدونه که باهم ارتباط داریم... صبا تو اتوبوس با دوتا از بچه ها راجع به دردونه حرف میزنیم نمیدونی چه لذتی داره وقتی اونا راجع به تو اینجوری صحبت میکنن ... از اینکه سرکار خیلی جدی هستی و بزرگتر از سنت نشون میدی و در اینده ای نزدیک ادم موفقی میشی ...دلم میخواد یه عنوان خوب واسه اینجا بزارم...باورم نمیشه از اون شهر دوست داشتنی دل کندمو اومدم تو یه شهر سرد کوهستانی که اولین برف پاییز رو زمیناش نشسته...وقتی دستای گرم تو همیشه دستاموگرم میکنه وقتی دوتا چشم همیشه مواظب منه وقتی همیشه صورتت بهم لبخند میزنه وقتی یه همکار به خوبیه تو کنارمه چرا دیگه از سرما بدم بیاد؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٠ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط آنامونیکا نظرات () |

Design By : Night Melody